#راز_پنهان_یک_شبح_پارت_169
پرستار دستپاچه گفت:
- بله چشم.
پرستار پارچه را دولا کرد و علی از حواسپرتی او استفاده کرد و با پَنس اولین شیشه را از کف دست مصطفی بیرون کشید و از دست او بیشتر خون پاشید مصطفی تا خواست فریادی از درد بکشد پرستار پارچه را روی دهان او گذاشت و فریادش در گلو خفه شد و از درد چشمانش را بست و محکم درهم فشرد. پرستار با اشاره علی، مصطفی را محکم نگه داشت و علی شیشهها را از دست او بیرون کشید و توجهای به تقلاهای او نکرد. مصطفی با اینکه درد میکشید اما، تحمل کرد و به رو نیاورد، پس از ده دقیقه پارچه را از روی دهان او برداشت و گفت:
- خوبی؟
مصطفی با طعنه گفت:
- نمیبینی؟
علی نادیده گرفت و گفت:
- چیز خاصی نیست که! خوب میشی.
در حالی که گاز استریل و الکل را بر میداشت گفت:
- بهتره منصرف بشی.
- راجع به؟
- جاسوس!
- نه.
و بعد آهی کشید و گفت:
- اردلان جلوی همه منو ناتوان جلوه داد.
- اشتباه میکنی.
در حالی که گاز استریل را به دست او نزدیک میکرد گفت:
- اردلان فقط نگرانته.
- من باید...
حرفش را خورد و فریادی از درد کشید.
- آخ. بی شعور.
romangram.com | @romangram_com