#راز_پنهان_یک_شبح_پارت_168


- گفتم نمی‌خوام.

- خیلی خب خودت خواستی.

و بعد رو به پرستار گفت:

- پنس.

- دکتر؟

علی اخم تندی کرد و گفت:

- کَری؟ سوزنِ پنس!

پرستار سوزن بلندی را که به آن " پنس " گفته می‌شد و مثل قلاب بافتنی دو شاخه در انتها داشت را به علی داد و علی دست خونی مصطفی را در دست گرفت و پنس را به دست او نزدیک کرد تا شیشه‌ها را از دست او خارج کند که مصطفی عقب کشید و علی دوباره دست او را در دست گرفت و با اخم گفت:

- بهت گفتم بذار بهت بی حس کننده بزنم گفتی نه، پس بتمرگ سر جات و بذار کارم و بکنم.

و بعد رو به پرستار گفت:

- اون پارچه سفید تمیزه؟

- بله.

- خوبه. دو لا کن بذار تو دهنش.

- چشم.

مصطفی با تعجب گفت:

- چی‌کار می‌خوای بکنی؟

علی با تکان دادن سرش گفت:

- می‌خوام جلوی فریادت و بگیرم.

و بعد رو به پرستار گفت:

- پس چرا ایستادی؟ زود باش.


romangram.com | @romangram_com