#راز_پنهان_یک_شبح_پارت_167
سرباز اطاعت کرد و فوری رفت و علی دوباره نزدیک مصطفی شد و گفت:
- احمق؟ این چه کاریه با خودت کردی؟
مصطفی به رو به رو خیره شد و گفت:
- بی خودی نگرانه.
- حق داره.
- نداره.
- داره.
- اعصابم به هم ریخته.
- یه خورده به خودت مسلّط باش. این بچه بازیها چیه از خودت در میاری؟
- لعنتی. لعنتی.
- هیش، هیش، آروم باش.
همزمان با اینکه علی مصطفی را روی مبل نشاند پرستار آقا وارد شد و گفت:
- سلام دکتر.
- بیا جلو.
از دست مصطفی خون میرفت و او تازه متوجه درد و سوزش دستش شد.
پرستار به آنها نزدیک شد و رو به روی علی و مصطفی نشست و جعبه وسایل ضدعفونی را باز کرد.
علی رو به پرستار گفت:
- یه بیحس کننده آماده کن.
که مصطفی گفت:
- نمیخوام.
- بچه نشو.
romangram.com | @romangram_com