#راز_پنهان_یک_شبح_پارت_166
مصطفی غمزده سمت اتاق خود رفت و در را به هم کوبید.
علی جمع متشنج را آرام کرد و کمربند و اسلحهی اردلان را از روی میز برداشت و سمت اتاق کار اردلان رفت. در زد و وارد اتاق او شد و دید که او روی مبل دراز کشیده نزدیکش رفت و روی مبل کنار او نشست و گفت:
- میشه لطفاً آروم باشی؟
- آره.
علی لبخند زد که اردلان گفت:
- ولی، به شرطی که بری منصرفش کنی.
- اردلان؟
- نمیتونی؟
- خیلی خب. ولی تو هم اینا رو بگیر.
و بعد به کمربند و اسلحه اشاره کرد که اردلان گفت:
- اول برو منصرفش کن.
- خیلی سرتقی. این کارت اصلاً درست نیست.
و بعد بلند شد که برود، اردلان هم نشست و گفت:
- اتفاقاً درسته. من نمیذارم سرش و به باد بده پسرهی احمق.
- خیلی خب. آروم باش. من میرم باهاش صحبت میکنم.
- مرسی.
و بعد از اتاق کار اردلان خارج شد و سمت اتاق کار مصطفی حرکت کرد و با تقهای به در زدن وارد اتاق مصطفی شد که همزمان صدای شکستن گلدان از جانب مصطفی هوشش را پراند و گفت:
- چیکار میکنی دیونه؟
فوری نزدیک او رفت و با دست خونیِ او برخورد که شیشهها درون پوست او فرو رفته بود و از قبل مصطفی لیوان را شکسته بود. فوری سربازی را که پشت در ایستاده بود را صدا کرد و گفت:
- برو بیمارستان ارتش وسایل ضدعفونی و بیار. یه پرستار آقا هم بیار سریع.
romangram.com | @romangram_com