#راز_پنهان_یک_شبح_پارت_117

- بخواب. قول می‌دم وقتی بیدار شدی ببرمت پیش امیر آبجی.

- الان.

- الان نه.

- ولم کن.

و آن‌قدر در آغوش سهند تقلا کرد که بی‌جان شد و ضعیف نالید.

- تو رو خدا.

- هیشش. آروم باش دختر خوب. بخواب.

- نه.

- لالالالا... لالالالا.

تارا در آغوش سهند چشمانش بسته شد و خوابش برد. سهند او را از آغوش خود رها کرد و روی تخت خواباند. ملافه را روی او نهاد. موهای پریشانش را پشت گوشش نهاد و پیشانی‌اش را بوسید. سهند به بیرون رفت و مصطفی و اردلان را کنار هم دید نزدیک‌شان شد که اردلان گفت:

- چی شد؟

- مثه بچه‌ها براش لالایی خوندم خوابوندمش.

- مرسی. کنترلش سخت شده.

- خواهش می‌کنم.

- شما دیگه برید من هستم.

- نه بابا کجا بریم؟! هستیم.

- تا همین‌جا هم کلی زحمت کشیدین. خانوم بچه‌هاتون تنهان برید.

مصطفی گفت:

- من که سارا و سپاس گذاشتم پیش مامانم.

سهند هم گفت:

- منم خانومم و با دخترم سپردم دست مادرخانومم.

romangram.com | @romangram_com