#رج_زدن_های_زندگی_پارت_99
مدام منو شوک زده ميکرد ..اصلا انگار مال يه قارهءديگه است ...اصلا انگار اين مرد هم زبون من نبود ...
تمام کارهاش برام عجيب بود ...و من حتي نميتونستم ازش سوال کنم ...هرچي باشه صاحبم بود ...دلم نميخواست منو با يه اردنگي از خونش پرت کنه بيرون ...
يه اطاق خواب رو بهم نشون داد وگفت اين اطاقته ....
يه نگاه به اطاق انداختم ...يه تخت تک نفره...يه سيستم کامپيوتر معمولي که من حتي بلد نبودم روشنش کنم فقط ميدونستم چه شکليه ...
يه کتابخونه ويه ميز توالت خيلي جمع وجور ودراخر ....يه پنجرهءبزرگ نور گير ...که به يه حياط باز ميشد ...
گفت ساکم رو بزارم اونجا وبرم تو پذيرايي ..
برام چايي ريخت ...از اون کارهايي که فکر کنم تو عمرم ديگه شاهدش نباشم ...اخه مگه ميشه صاحب ادم براي برده اش چايي بريزه ...؟
با چشمهايي گشاد چايي رو برداشتم ..انگارخودش هم حاليش شد چقدر تعجب کردم ...به خاطر اينکه به محض ديدن قيافه ام گل از گلش شکفت وگفت
اينقدر برات عجيبه که يه مرد چايي بريزه ...ايشالله خودت که رفتي دانشگاه وخود کفا شدي ميبيني که ادم بايد براي هرکارکوچيکي رو پاي خودش وايسه وگرنه از اين واون آبي براي ادم گرم نميشه ...
يکم سکوت کرد ...نگاهش ازاون شوخ وشنگي دراومد ..جدي شد وگفت ..
از اطاقت راضي هستي ؟
فقط سر تکون دادم ...
romangram.com | @romangram_com