#رج_زدن_های_زندگی_پارت_98

-کسي از تو نميخواد که فرش ببافي ...توفقط درس بخون ...باشه ماندني ؟درس بخون ..تا خواستهءتوحيد براورده بشه ....همين باشه ؟…

سرمو خم ميکنم وتکون ميدم ...

-باشه

-قول مردونه ...؟

دستش رو به عنوان دست دادن جلو مياره... دست سردم توي دستهاي گرمش ميشينه ...وبا لبخند محوي ميگم ...

-قول مردونه ...راند دوم

******

وهمين هم شد ...کارمن از رج زدن ....رسيد به تست زدن ..

بعد اتمام حجت .....سورج منو برد به خونش ..

يه خونهءتقريبا سه يا چهار برابر اطاق هاي تودرتوي خودمون ...با دوتا اطاق خواب ...يه اشپزخونه حموم توالت و...پذيرايي .همه چيز برام سوال برانگيز بود ...

مطمئنا اين خونه مال خود سورج بود ...پس اگه اينجا خونه اش بوده ...چرا اومده بود تو دو تااطاق توحيد زندگي ميکرد ؟

چرا ميگفت کسي رو نداره در صورتي که خودم خواهرش روصبحي ديدم ..؟واقعا سورج کي بود ...؟چرا نميتونستم کارهاشو درک کنم ...يا بفهمم تو سرش چي ميگذره ...؟


romangram.com | @romangram_com