#رج_زدن_های_زندگی_پارت_97

همزمان سرمو بلند کردم ..روياهام رنگ باخت ..توحيد نبود ...سورج بود..بااخمهايي توهم ونگاهي ژرف ...

لبمو گزيدم ....

-ببخشيد صداتون شبيه به توحيده من اشتباه گرفتم ...-

خودمم نميدونستم چه مدلي با سورج حرف ميزنم يه وقتهايي اشناي اشنا ..يه وقتهايي غريبه تر از غريبه ..يه وقتهايي تو .....يه وقتهايي شما....

نگاهم به نگاهش افتاد ...واي از اين نگاه مرد افکن .

-تو فکر ميکني من شبيه به توحيد هستم ...؟

با سر تائيد کردم وبي ريا گفتم ..

-از نظر ظاهر هيچيتون شبيه به هم نيست ...شما که ميشناسيدش... ولي نميدونم چرا نگاهتون ...حرفاتون ...حتي زنگ صدا وبوي نفسهاتون هم شبيه به اون خدابيامرزه ..

نم اشک توي چشمهام ميشينه

-ماندني ...

همزمان دستهاي سورج دستهامو لمس ميکنه ومن بي اراده پس ميکشم ...دست خودم نيست ...تا چند ساعت قبل بهم نامحرم بوده نميتونم به اين زودي محرم خودم بدونمش ...دستهاشو برميگردونه ..

-متاسفم که از توحيد گفتم ..من... من سعي ميکنم تا بتونم قبول بشم ولي کارم چي ؟...قالي بافي رو چي کار کنم ؟-


romangram.com | @romangram_com