#رج_زدن_های_زندگی_پارت_95
هنوز نگاه خيره ام رويِ انگشت هاشه ...چقدر حالت دستها شبيه به توحيد ...حالا حتي اگه بخوام هم نميتونم ازارش بدم ..حق ندارم به توحيد بد کنم ..توحيد کلي حق به گردنم داشت... بايد جبران کنم ...
-اول اينکه من و توزن وشوهريم ...ولي برخلاف ازدواج هاي ديگه ...من مجبور شدم ...يعني چه طوري بگم ..به اجبار ...-
-منو خريدي ....
از ادامه دادن جملهءمضحکش راحتش کردم... ولي به جاي نفس اسوده اش نفس پر حرصش رو ميشنوم ..
-هرچي ميخواي اسمشو بزار... خريد وفروش ...مبادلهءکالا به کالا ..هرچي ...برام مهم نيست ...فقط ايندهءتو برام مهمه ...
ابروهام مثل فنر پريده بالا ...ايندهءمن ؟چي داره ميگه ؟
-الان وسط هاي آبان هستیم ...هنوز تا امتحان هاي پيش دانشگاهي کلي وقت مونده ..بعد اون هم تا زمان کنکورت هفت ماهي وقت داري ...
از فردا برميگردي سرکار اصليت ..يعني درس خوندن ..ميخوام تمام سعيت رو کني که همين امسال دانشگاه قبول بشي ..
-صبر کن.. صبر کن ..چي داري براي خودت ميبافي ...؟-
تو اون هاگير وواگير اصلا فراموش کردم که از دوم شخص جمع به دوم شخص مفرد تغيیر موضع دادم ..
-نه تو صبر کن ...تا اينجاي زندگيت کار کردي... پول دراوردي نون اور خونت شدي و از دَرست و مشقت افتادي ..دُرست ..
ولي از اين جا به بعد ميخوام فقط درس بخوني ...هرچي بيشتر... بهتر ..
romangram.com | @romangram_com