#رج_زدن_های_زندگی_پارت_93

داشتم ميگفتم صاحبم بعد از اومدن از محضر منو برد به يه فروشگاه ....يه فروشگاه خيلي خيلي بزرگ ...خيلي شلوغ بود....همين جوري ادم از اين ور به اون ور ميرفت... فکر ميکني دارم غلو ميکنم...نه؟ تو محلهءحلبي اباد ما از اين دست مغازه ها پيدا نميشه ...تازه من هم که به غير از اطراف خونه مون ومدرسه ام جايي رو بلد نبودم ...

...برام لباس خريد ...کفش ...کيف ...شلوار ...حتي يه چادر ملي هم برام خريد ...

چند باري تو محله ديده بودم که سرشون ميکنن ..ولي تا حالا پول نداشتم که خودم بخرم ...اونقدر باهاش راحت بودم که همون جا چادر کهنهءقديمي ام رو تا زدم وچادر جديدم رو به سر کشيدم ...

حالا هم بعد از کلي گشتن وکلي پول خرج کردن توسط صاحبم.... تو يه رستوران نشستم وسير سيرم ..

بعد ازيه عمر گرسنگي حالا اونقدر خوردم که نفسم بالا نميياد ...

ياد خونمون ميفتم ديگه مصطفايي نيست که تمام غذارو يه لقمهءچپ کنه ....ديگه مجبور نيستم از زور گرسنگي نون خالي سق بزنم ...

ولي با تمام اين تفاسير بازهم دل تنگ همون سفرهءبي برکتم ...دل تنگ اون خرده شيشه هاي روي ديوار...که چه من باشم چه نباشم ...بازهم زير نور خورشيد برق ميزنن ...همون جور که وقتي توحيد رفت وجاش خالي شد بازهم برق ميزدن ...

نگاه صاحبم روي ميزه ...زل زده به ....راستي به چي زل زده ؟

رد نگاهش رو دنبال ميکنم ...اِ اين که به خط هاي مساوي روي دستم زل زده ...اخه از سري قبل هنوز دوتا خط باريک روي دستهام جاخوش کرده ....

به صاحبم خيره ميشم ..تاديروز... نه... نه تا دو هفتهءپيش خيلي دوستش داشتم.... ارزوم بود که مثل الان بشينم روبه روشو بدون هراس زل بزنم به صورتش ...

ولي الان... حسم فرق کرده وديگه خبري از اون همه شيفتگي نيست ...يعني هست ولي اونقدر کم رنگ شده که حتي خودمم نميدونم هست يا نيست ....

ديگه نميخوام بهش زل بزنم ...سعي ميکنم چشمهام رو ازش بگيرم ...ولي بازهم ..چي کارکنم ...؟دست خودم نيست ....


romangram.com | @romangram_com