#رج_زدن_های_زندگی_پارت_167

-اره اين تويي که بايد منو ببخشي ...تو چي ازم ميگذري ...؟

دستهاي بي جون سورج جواب من بود ....سورج رفته بود ... من رو بي جواب گذاشته بودو سرم رو شيره ماليده بود و.....

رفته بود...

.....................

اه دوباره دستهام پر از دون دون هاي اشکام شده ...تموم شد ..دفتر عمر سورج به همين راحتي بسته شد ...

با يه مشاجرهءساده که حتي خودمم نميفهمم براي چي بوجود اومد ...چرا به وجود اومد وچه جوري شد که به مرگ سورج ختم شد ....

من ماندني ...در عرض سه سال مرگ دو تا از عزيز ترين کسانم رو شاهد بودم ...مرگ توحيد عاشق ودلدادهءقديمي ومرگ سورج ...توحيد امروزي وعاشق ديروزي ...

اشکام دوباره چکيد ...

سونيا با تاسف دستش رو روي دستم گذاشت چيزي نگفتم ...اون هم چيزي نگفت ...هر دو ميدونستيم که دارم به چي فکر ميکنم ...

اره به سورج ..سورجي که به خاطر يه بحث بچه گانه حالا زير خروارها خاک دفن شده ومن رو با عذاب وجدان ببخششم از طرفش باقي گذاشته ...

يعني من وبخشيده ...؟يعني حلالم کرده ..؟توحيد چي ؟اون چي ؟ميتونه منو ببخشه ..؟ميتونه حلالم کنه که قلب سورج رو ازردم وباعث هلاکتش شدم ...؟

حالا ديگه سورج نيست تا ببينه پسرش براي خودش مردي شده ...ببينه ماندني هموني شد که ارزوش رو داشت يه دکتر روانشناس ...


romangram.com | @romangram_com