#رج_زدن_های_زندگی_پارت_168

اونقدر درس خوندم ..اونقدراز خودم کار کشيدم که احساس ميکنم يه بار سنگين روي دوشمه ...ولي همين که ميبينم توحيدم بزرگ شده... ميدوئه وسلامته... همين که ميبينم مطبم هر روز شلوغ تر از روز قبل ميشه ...

همين که ميبينم وصيت سورج رو تمام وکمال انجام دادم ...خوشحال ميشم وشب رو اسوده ميخوابم ...به خودم ميگم ...

يکم ديگه ماندني ...بزار تا اون بالا بالاها برسي وخنده رومهمون لبهاي سورج وتوحيد کني ..پس بجنب ماندني ...بجنب ...

فقط يه چيز در تمام طول مدت بيگاريم ... منو زجر ميده اينکه من ...ماندني .... باعث مرگ دو نفر از عزيزترين کسانم بودم ...

يه وقتهايي با خودم ميگم ...اگه تو اون روز کذايي من بيشتر حواسم رو جمع کرده بودم اگه ... مراقب بودم ..

هيچ وقت توحيد من رو هل نميداد تا خودش زير ماشين بره ..

يا اگه من يکم اروم تر بودم وبا سورج سر چيزهاي بيهوده دعوا نميکردم... حالا سورج بود وپسرش رو خودش بزرگ ميکرد ...

اشکام رو پاک ميکنم واز ته دل مينالم ..

خدا کنه سورج ازم راضي باشه ...من هر کاري خواست براش انجام دادم هر چند کم بود وبي ارزش.... ولي هموني که ميخواست رو انجام دادم ...خدا کنه ازم راضي باشن ...چه سورج... چه توحيد ...

-مامان من گوجه سبز ميخوام ببين اونجا داره ...

-سونيا جان ميزني کنار ..براش بخرم ...

..............


romangram.com | @romangram_com