#رج_زدن_های_زندگی_پارت_165

دل ودماغ خوندن رو ندارم ...دل ودماغ خنديدن...... بلند دست زدن..... حتي زمزمه کردن ...دلم پيش گذشته هاست الان نميتونم غير از گذشته ها به چيزي فکر کنم ...

پس ثانيه هاي عمر سورج رو براي هزارمين بار مرور ميکنم ...

...............

روي تخت بيمارستان خوابيده ...درحالي که موهاي کنار شقيقه اش از ديروز هم سپيدتر شده بود وبه سختي ميتونست حرف بزنه ...

دستش رو تو دستام ميگيرم ...

-ببخشيد سورج جان غلط کردم ...نميخواستم اين جوري بشه ...به خدا دست خودم نبود ...تو نميدوني من تو اين چند وقته چقدر شکنجه شدم ...

دستم رو فشرد ..با دست ازادش ماسک رو برداشت خواستم ممانعت کنم که نذاشت ...

زمزمه کرد ...

-منو ببخش ماندني ...اگه... اگه زودتر بهت ميگفتم هيچ کدوم از اين اتفاق ها نميفتاد وحالا من منتظر به دنيا اومدن پسرم بودم ....مارو ببخش ...من وتوحيد رو ...ما ...نتونستيم ...تکيه گاه ...خوبي برات باشيم ...

شرمند ه ايم ماندني ...شرمنده ...حلالمون کن ..چه من چه توحيد ...فقط حلالمون کن ..

-نه نگو... تو قراره خوب بشي ...قراره بزرگ شدن بچه ات رو ببيني ...ببين هنوز خيلي کوچيکه ولي وقتي بزرگ بشه ..به دنيا که بياد... ميتوني ب*غ*لش کني ...بوش کني ...اسم براش بزاري ...

قطرهءاشکي رو که از کنار مژه هاش سر خوردبا سرانگشت گرفتم ...


romangram.com | @romangram_com