#رج_زدن_های_زندگی_پارت_162
قلبش رو ميماليد ..با پوزخند گفتم ...
-چيه؟... قلب توحيد ناراحت شد ..؟.بهش برخورده اره ..؟مگه دورغ ميگم ..؟تمام محبت هات به خاطر اين بود که خيالت از بابت امانتي توحيد راحت باشه ...اره منو خريدي که يه وقت قلب توحيد نشکنه ونخواي اون دنيا جوابش رو بدي ...؟
هنوز قلبش رو مالش ميداد ...با صداي ضعيفي ناليد ....راستي چرا اينقدر صداش کم جون شده ...؟شايد در حد يک ثانيه اين سوال تو ذهنم پا گرفت ومن با لجاجت خطش زدم ...
-نه به خدا نمي ...نميخواستم بخرمت ..از مصطفي خواستگاريت کردم ولي مص...مصطفي... گفت..(يه نفس) ماندني نون اور خونه است بايد يه...يه ..(نفس) منبع درامدي داشته باشم تا بزارم بره ...بره ..خونهءبخت ...بهش گفتم(يه نفس)...بهش گفتم... چقدر؟ گفت بيست تومن ...دوتومن هم اِ...اضافه تر دادم که...که سراغت نياد که راحتت بزاره ...که ديگه اذ ..اذيتت نکنه ....
نميخواستم فکر کني خريد...خريدمت ..اصلا اگه دست ..دست خودم بود ..(.يه نفس) ...نميزاشتم بفهمي ...ولي ...(نفس) ...
حالش خيلي خراب بود ...صداش درحال فروکش بود ولي من اونقدر عصباني بودم که چشم وگوشم هيچ چيز وهيچ حرفي رو نميشنيد ....
-اره ديگه مصطفي گفت.... تو هم قبول کردي... من هم خر ....گوشامم که درازه ..تمام اين جريان رو باور کردم ...
تو تمام اين مدت.... واي واي لعنت به تو ...سورج ...لعنت به تو ...لعنت به من که خام اين حرفها شدم وفکر کردم که دوستم داري...
فکر ميکردم زندگي بعد از يه عمر سختي کشيدن باهام راه اومده وميخواد تا روي خوشش رو نشونم بده ...لعنت به تو سورج...
هنوز قلبش رو ميماليد ...به سمت کيفش رفت ...معلوم بود که حالش وخيمه ...هروقت ديگه اي بود... نگفته ....خودم قرصهاشو بهش ميرسوندم ولي ...
الان چنان خشمگين وغضبناکم ...که حتي اگه جلوي روي خودم جون بده... يه نوک قدم هم براش بر نميدارم ...
با نگاهم تعقيبش ميکردم ...از خودم در عجب بودم ...چرا اينقدر سنگ شده بودم ؟...اين همه قسي القلب ...اين همه بي منطق ...
romangram.com | @romangram_com