#رج_زدن_های_زندگی_پارت_160

تويي که براي اين دختر ميتپي .....بي خودي مويه نکن ...بي خودي خودتو خسته نکن ...دختر روياهام تورو نميشناسه ....اين دختر اصلا سورج رو نميشناسه





ترکم نکن

******

از اون روز کار من زل زدن به اون دو تااطاق بود تا تورو ببينم واروم شم...

ولي توروي اصول خودت پافشاري ميکردي وبهم نزديک نميشدي ... مدام با خودم کلنجار ميرفتم تا يه موقع بي اراده بهت نزديک نشم واز خودم نرنجونمت ...

ميدم قالي ميبافي .....صداي کوبش دفتينت رو ميشنيدم وزجر ميکشيدم که اي کاش ....به جاي اون قلاب بافندگي من کنارت بودم وتوي دستهات پيچ وتاب ميخوردم

اصلا اون تابلو فرش روبه خاطر همين سفارش دادم... ميخواستم با اين خيال خوش باشم که داري براي من ميبافي ...خود خود من ...

............

نگاهم ثابت مونده بود روي اون تابلو فرش درياچهءنقره اي ...باور حرفهاش به هيچ عنوان سخت نبود ...باور اينکه داره حقيقت رو ميگه.... اين حقيقت تلخي که منو از خودم متنفر ميکنه ...

اروم نجوا کردم ...


romangram.com | @romangram_com