#رج_زدن_های_زندگی_پارت_159

ولي يه لحظه ديدن تو نميتونست منو اروم کنه ...با خودم گفتم وسائلم رو جمع کنم ويه چند روزي برم تو اون دو تا اطاق تا شايد يکم با ديدنت دلم اروم بگيره ...

صبح اول صبحي با بار بنديل کمي که داشتم درخونه رو باز کردم ..حياط وپله ها همون جوري بود که تصورش رو داشتم ...حتي چشم بسته هم ميدونستم اطاق شما کدومه ...

وسائل ها رو بردم تو ...شکر خدا يه سري خرت وپرت از لوازم شمسي خانوم مونده بود که ميتونستم چند روزي رو باهاشون سر کنم ...

داشتم جارو ميکردم که صداي در اطاقتون منو پروند ...يه حسي بهم ميگفت ماندني قراره از اون پله ها پائين بياد ...

همچنان جارو ميکشيدم وگوشم به صداي قدمها بود ...

عجلهءتوي قدمها ..صداي نزديک شدنشون ...گوپ گوپ قلبم ..ميدونستم تويي ..بوي دختر روياهام رو ميشناختم ...صدات میومد که داری یه کسی رو صدا میکنی ...

وقتي جارو رو انداختم واومدم درم در ...شکستن خونهءاميد رو توي چشمات ديدم وزجر کشيدم ...

دختر روياهاي من اصلا منو نميشناخت ...اون توحيد رو ميشناخت وميپرستيد ...

نگاهت توي چشمام ميگفت ...انگار که شک داري ..انگار که من خود توحيدم.... ولي با يه چهرهءديگه ...

واقعا هم حق داشتي همچين فکري کني ...من خود خود توحيد بودم ...

چشمهاتو که ازم گرفتي ...سلام کردم ..اونقدر اروم ودل شکسته جواب دادي که دلم گرفت ...

وقتي که باشونه هاي خميده برگشتي ...دلم همچنان ميکوبيد ...نميتونستم حاليش کنم که احمق


romangram.com | @romangram_com