#رج_زدن_های_زندگی_پارت_158
دستم رو دور گردنبند حلقه ميکنم ..احساس کردم دارم وجود تو رو لمس ميکنم .....
از شمسي خانم اجازه گرفتم وگردنبند رو تو گردنم انداختم ..حالا شرايط بهتر بود ..ميتونستم بگم تکه اي از تو ...وجودم رو نوراني کرده ..
دفتر وکه باز کردم از اول تا اخر اسم تو بود ....خاطراتي که باهم داشتيد ...حتي روياهايي که من ديده بودم ..ديگه نتونستم بيشتر از اين صبر کنم...
ادرست رو با کلي خواهش وتمنا گرفتم وشبونه اومدم دم خونتون ...طبيعي بود که اون وقت شب درخونتون بسته بود وقرار نبود بيرون بيايي ولي قلب من که اين چيزها حاليش نبود ...
از همون فاصله هم خودشو به در وديوار ميکوبيد وميخواست ديورا ها رو رد کنه وبرسه به تو ...انگار که ميتونست تو رو ببينه که زل زدي به روبه رو و....يه عالم رنگ قشنگ... روي دامنتِ...
شب مصطفي رو ديدم که سلانه سلانه از سر کوچه داشت مييومد ...ناخوداگاه احساس ميکردم ازش متنفرم ..اصلا نميدونستم براي چي.... فقط ميدونستم تو اون لحظه ميتونم خرخره اش رو بجوئم ...
رفت تو ودروپشت سرش بست ...
به شمسي خانوم گفتم
-ميخوام ماندني رو ببينم ...گفت
-نميشه مادر ...ماندني زياد بيرون نميره... درضمن شوهر ننه اش هم نميزاره کاري غير از قالي بافي انجام بده
ولي وقتي که بي تابي منو ديد... کليد خودش رو بهم داد تا به هواي سر زدن به خونه تو رو هم ببينم ...
romangram.com | @romangram_com