#رج_زدن_های_زندگی_پارت_157
البته شمسي خانوم از خداش بود که منو ببينه ..هرچي باشه قلب توحيد تو سينهءمن بود ...انگار که هنوز توحيد زنده است ...
استرس داشتم ....ميترسيدم.... ولي همين که ديدمش ...باورت ميشه ماندني؟... انگار به جاي مامان سيما... مادر واقعي من اونه ..
اصلا نفهميدم چه جوري ب*غ*لش کردم وبوئيدمش بعداز چند ماه زجرو ناراحتي دلم اروم شد ماندني.... .اروم اروم .. ...
درا غوش گرفتن مادر توحيد گ*ن*ا*ه بود... ولي قلب من که اين چيزهارو نميفهميد... .قلب توحيد گرماي محبت مادرش رو ميخواست... بوي خوش بچگي هاشو ...
چقدر اون روز اروم بودم ..کنار شمسي خانوم نشستم وزل زدم به اون صورت پر از چين روچروک ..
از خودم براش گفتم از روياهايي که در موردش ميديدم ..
یه مکث کرد وگردنبند توحید رو تو دستش گرفت ...
وسائل توحيد رو که اورد... دفترچهءخاطرات واين گردنبند به نظرم اشنا اومد ....تا گردنبند رو برداشتم هق هق شمسي خانوم بلند شد ..گفت
-بميرم براي پسرم که حسرت عروسي اش به دلم موند ....چقدر خاطر خواه صاحب اين گردنبند بود ..
گردنبند رو لمس کردم ..دختر روياهام قبلا بهم داده بودتش ....
-اسمش چي بود شمسي خانوم ..؟
-ماندني مادر.... ماندني
romangram.com | @romangram_com