#رج_زدن_های_زندگی_پارت_156
ديگه خواب راحت نداشتم ..تصوير چشمهاي غمگين اون دختر مدام جلوي نظرم بود ...کارم به خوردن قرص خواب هم کشيد ....ولي بازهم کاب*و*سها ادامه داشت ...
بعد از تقريبا سه ماه کاب*و*س ها تبديل به رويا شد ..روياي دختري روي پله ها که دامن گل دارش رو دورش پخش کرده وزل زده به روبه روش ...توي خواب هم ميفهميدم که با ديدنش حرارت بدنم بالا ميره وقلبم تند تند ميزنه ...
از خواب مي پريدم ..درحالي که هنوز قلبم با سرعت ميکوبيد وتمام بدنم يه پارچه خيس از عرق بود ...
بعد از چهار ماه روياها تبديل شد به روياهاي صدقانه ..با اون دختر حرف ميزدم ..
-چند تا نون بخرم ..؟
اون داد ميزد
- سه تا ....خاش خاشي باشه توحيد ...
همون جا بود که فهميدم چرا اين روياها رو ميبينم ..چون من ديگه سورج نبودم ..توحيد بودم ...قلب توحيد وجودم رو در اختيار خودش گرفته بود وهدايتم ميکرد ..
قلب توحيد بود که برام کاب*و*س ميساخت ...رويا ميساخت ...خيال ميساخت ..
کم کم افسرده شدم ...دلم براي ديدن دختر روياهام پر پر ميزد ..براي ديدن خنده هاش .براي اينکه به ديوار زل بزنه ومن هم به اون خيره بشم ..
مامان وبابا نگران بودن ..سونيا تنها کسي بود که خبر از درد دلم داشت ...بهم گفت از اين ور واون ور شنيده که چيزهايي که براي من اتفاق افتاده واقعيه وبراي يه سري از کسايي که عمل پيوند رو انجام دادن هم اتفاق افتاده ...
اون جا بود که ديگه نتونستم تحمل کنم ...به ضرب زور وپارتي.... مسئول بيمارستان رو مجبور کردم تا باشمسي خانوم صحبت کنه ...
romangram.com | @romangram_com