#رج_زدن_های_زندگی_پارت_155





همان راز سر به مهر

*******

-پونزده سالم بود که دکترها گفتن نارسايي قلبي دارم ....خونواده ام هرچي خرج دوادرمونم کردن افاقه نکرد واخرسر هم اسمم رفت جزو اسم کسايي که احتياج به پيوند قلب دارن ..تااينکه ...

يه نفس عميق ميکشه ومن رو نگران ميکنه ...خدايا بايد انتظار چه چيزي رو داشته باشم ...؟

-تااينکه سه سال پيش گفتن يه مورد پيداشده ..قلبي که مال يه بيمار مرگ مغزيه ..ازمايشها رو داديم گروه خونيم وهمه چيزمون اُکي بود ...کلا ميشه گفت کيس خوبي براي من بود ...

من عمل پيوند قلب رو انجام دادم .. وبعد از دوهفته از بيمارستان مرخص شدم درحالي که اون پسر دوهفتهءپيش زير خروارها خاک با يه قفسهءسينهءخالي دفن شده بود ...

روزهاي اول خيلي خوب بود ..با انرژي... با يه قلب نو ..با کلي اميد وارزو وسلامتي دوباره به دست اومده....زندگي ام رو شروع کردم ...

ولي کم کم متوجه شدم يه چيزهايي اين وسط تغيير کرده ..

خونواده اي که يه زماني عاشقشون بودم و ميپرستيدمشون ..کم کم برام رنگ ميباختن واز فکرو ذهنم بيرون مي رفتن ...انگار که اونها غريبه ان ومن يه ناشناس از يه جاي ديگه ...

شبها کاب*و*س ميديدم ..يعني اول فکر ميکردم کاب*و*س ميبينم ..مدام صورت يه دختر رو که روش رد کمربند بود ميديدم ..يا دستهايي که روشون پر از کبودي وخطهاي خونيه ...


romangram.com | @romangram_com