#رج_زدن_های_زندگی_پارت_154
-اره من مردم مثل بابام ...
چشمهام نمناک ميشه ......اره درست مثل بابا
-عمه من بشينم پشت فرمون ...
-توحيد باز تو اين حرف رو زدي؟ اخه کدوم بچه اي پشت فرمون ميشينه که تو ميخواي بشيني ...؟
-مگه نميگيد من مرد شدم خوب مردها پشت ماشين ميشينن ..منم بزرگ شدم.... ديگه ميخوام رانندگي کنم ...
به استنباطش ميخندم .... راست ميگه.... از يه طرف بهش ميگم بچه اي... ازيه طرف ديگه بهش ميگم مرد شدي ...حق داره گلايه کنه ...
توحيد رو به ضرب وزور ميشونم صندلي عقب وخودمم ميشينم جلو ...
-عمه اهنگ منو ميزاري
-توحيد جان اينجا بهشت زهراست.... نميشه اهنگ گذاشت بريم بيرون برات روشنش ميکنم ...
توحيد مثل يه جنتلمن حرف گوش ميده وعقب نشيني ميکنه ...
نگاهم ميفته به برهوت اطراف بهشت زهرا ...تک وتوکي درخت هست مثل درختهاي حياط خون مون ...همون خونه اي که توش اميد وزجر وبي پناهي رو باهم تجربه کردم ...
چشمام رو ميدوزم به جاده وميرم تو گذشته ها ..
romangram.com | @romangram_com