#رج_زدن_های_زندگی_پارت_153
سري تکون ميده وميره ...
با دست روي اسمش خط ميکشم ...دلم دوباره ريش ميشه ...چرا تنهام گذاشت ورفت ...چرا هيچ وقت به فکرش نرسيد که من هم ادمم من هم حق دارم ...من هم ميتونم تصميم بگيرم ...
چشمهامو ميبندم ...يادش ميفتم ...
ياد اون نگاه اخرش ياد اينکه هميشه ميگفت
درس بخون ماندني تا براي خودت کسي بشي ...ياد اينکه هميشه همراهم بود کنارم بود ...کاش نميرفتي ...کاش کنارم بودي مثل هميشه....
- ماندني جان بريم ..
چشمام رو باز ميکنم وبلند ميشم ..
-بريم ...توحيد... بيا پسرم ...عمه اومده ميخوايم بريم ...
توحيد ورجه ورجه کنان اومد ...
-عمه من خوردم زمين ولي گريه نکردم ....
دستي به سر وگوشش ميکشه وميگه ...
-افرين تو ديگه پسر بزرگي شدي نبايد گريه کني ....تو ديگه براي خودت مردي شدي ...
romangram.com | @romangram_com