#رج_زدن_های_زندگی_پارت_144

صدبار تو را گفتم کم خوردو سه پيمانه ...

لبهاش که روي لبهام ميشينه از اون همه ل*ذ*ت غرق تعجب ميشم ...اين همه گرمي ولطافت فقط براي ب*و*سيدن لبهايي که هرروز ...هزاران وهزار بار باهام صحبت ميکنن ...

داشتم ذوب ميشدم ...محو ...مات ..نيست ...کدر ..انگار من نبودم ...نيروي عظيمي توي وجودم سر برداشته بود که ازاون همه انرژي اش غرق شگرف بودم .

عشق ....محبت... خواستن تمام تاروپود وجودم ....دست به دست هم داد ورويا ساخت ..رويا ...

ولي يه چيز ...يه چيز خيلي مشمئز کننده مدام ازارم ميداد ..ازدرون.... وجودم رو ميخورد ومن حتي نمي تونستم با سورج در ميونش بزارم ..

امان از دست ِتو... توحيد ...امان ...ازشر تو بايد به کي پناه ببرم ...؟ ازت خواهش ميکنم ...التماست ميکنم ..دست از سر من بردار ...بزار همين يه شب ....همين ساعت هاي عاشقي ...مال خودم باشم...بدون فکرتو ...بدون حضور گرم تو ...

ولي توحيد بود ...مگه ميشه نفس هاي سورج رو جزبه توحيد به کس ديگه اي ربط داد؟ ...شرم دارم بگم ...ولي اون شب ...تو اون لحظه هاي ناب ...به جاي دو نفر ...سه نفر مشغول عشق بازي بودن ...

من ...سورج ...توحيد ...

ومن.... وسط يه عالم حس... نميدونستم بايد ل*ذ*ت ببرم يا زجر بکشم ...نميدونستم دارم چي کار ميکنم ...

از يه طرف... ل*ذ*ت هم آ*غ*و*شي با کسي که نهايت ارزومه واز يه طرف ديگه.... فکر خيانت به سورج ذهنم رو اشغال کرده بود ..

ولي روياي لمس دستهاي سورج که مدتها منو تو حسرتش باقي گذاشته بود اونقدر شيرين بود که چشمام رو روي حضورپررنگ توحيد ميبندم ويه شب فراموش نشدني ميسازم ...شبي که مدتها تمام وجودم درپي اون بود ....

در نهانخانهء جانم


romangram.com | @romangram_com