#رج_زدن_های_زندگی_پارت_143

لبهام به هم ميخوره ...

-چيه ...؟

مياد جلو ...جلوتر ...بوي نفس هاشو ميفهمم ...خدايا شکرت ....خيلي وقت بود که اين بو رو تشخيص نميدادم ...

حالا رسيده به پشت سرم ...هنوز از تو قاب ميتونم چشمهاشو ببينم ...مچ دستم رو ميگيره ...موهام ازاد ميشه ...دستم رو پائين مياره وسرش رو توي موهام فرو ميبره ...

موهايِ تر قلقلکم ميدن ...چشمهام از اون همه ارامش توي نفس هاش بسته ميشه ...

مچ دستم توي دستشه که دست بعديش دور شکمم حلقه ميشه ...بدنم شروع ميکنه به لرزش ...

همهءحسهاي نهفته توي وجودم برام غريبه وناآشنان ....

-ماندني ...ميدوني که قد تمام عالم دوست دارم ...

چشمهام بسته است ومن دارم تو خلسهءاين همه ارامش غرق ميشم ..

-ميدوني چقدر حسودي ميکنم که يه وقتهايي به جاي اسم من ...اسم توحيد رو مياري ...؟

منو بر ميگردونه به سمت خودش ...نگاهش م*س*ت ونئشه است درست مثل من ...

من م*س*ت وتو ديوانه مارا که برد خانه


romangram.com | @romangram_com