#رج_زدن_های_زندگی_پارت_141
دوست داشتم برگردم به اون خونهءقديمي ...حداقل وقتي اونجا بودم با اينکه محرمش نبودم ولي حسش ميکردم ...
بوي نفسهاشو برام اشنابود ولي اينجا... تو اين خونهءدوخوابه ...که هنوز تخت هاش تنها وبي پناهن ...بوي نفس هاي هيچ کدومشون رو نميفهمم ..نه توحيد... نه سورج ...
سورج ... مُهر داغ اون لبها رو بازکن وبگو چرا بامن اينهمه غريبه اي ...؟مگه دوستم نداري.... که داري ...مگه عاشقم نيستي.... که مطمئنم هستي ..پس چرا اين همه دوري ؟
چرا بايد بسوزم درحسرت يه لحظه لمس اون نگاه ژرف ...
چرا نميزاري بهت بگم ..که از ته دلم عاشقت شدم ...
بازهم دلم هواي توحيد رو ميکنه ...وقتي توحيد بود حداقل اجازه ميداد بهش پناه ببرم ..
تو هستي ولي انگار هيچ وقت نيستي ....انگار نميتوني پناهم باشي ... انگار نميتوني سنگ صبورم باشي ...
چون مدام ازم کناره ميگيري ...بزار نزديکت بشم سورج ...دلم هواي يه گريهءسير کرده ...
چشاتو واکن وزل بزنم بهم
واسه ديدن تو اينجا اومدم
اومدم بگم هنوز عاشقم ...
زير حرفهاي قديمم نزدم
romangram.com | @romangram_com