#رج_زدن_های_زندگی_پارت_140
==========
روز اول دانشگاه رو درحال شروع کردم که اون راز سربه مهر هنوزگفته نشده بود ...
من درس ميخوندم... سورج مهربوني ميکرد ...من حفظ ميکردم سورج به روم ميخنديد وميگفت تو فقط درس بخون ماندني ...فقط درس بخون ...
سالگرد خريدن من درحالي جشن گرفته شد که من.... عاشق اون لبخندهاي زيباي سورج شده بودم ...
عاشق رنگ نگاهش که هنوز نميدونستم مشکي يا قهوه اي ...عاشق وقتي که ميره حموم..... گردنبند ياعليِ بدون گوشه توي موهاي تنش پيچ بخوره واون هميشه باهاش کلنجار بره ...
اخه هيچ وقت َهيچ وقت از گردنش درش نمياورد ...ميترسيد بگيرم وديگه بهش ندم ...
رابطهء سورج وتوحيد عجيب بود ...در عين اين که تمام يادگاري هاشو جمع کرده بود و مثل چشمهاش مراقبشون بود ...اجازه نداشتم اسمي از توحيد ببرم ...عصباني ميشدوخونه رو بهم ميزد ...داد ميزدوفرار ميکرد ...
نميدونستم اسم احساسش چيه ...؟دوستي ...رفاقت ...معرفت ...يا تنفر ...هرچي که بود هم باعث ميشد به من بخنده وهم باعث ميشد ازارم بده ...
رابطمون همون طور پاک وساده ادامه داشت ...حفظ فاصله هميشگي بود ...اصلا انگارهميشه يه خط کش توي دستهاش بود وحريم ها رو متر ميکرد ...يه وقتهايي از اين همه دوري داغون ميشدم ...
من احتياج به شونه هاش داشتم.... ولي اون همهءوجودش رو ازم دريغ ميکرد... حتي دستهاي حمايت گرش رو ...
romangram.com | @romangram_com