#رج_زدن_های_زندگی_پارت_139

هي توحيد........ تو چقدر صبور بودي ومن هيچ وقت قدرتو ندونستم ...

-ماندني ...

چشمهام رو ميبندم زنگ صداي توحيد توي دالونهاي ذهنم ميپيچه ومنو تو همون وهم وخيال نگه ميداره ..

-بريم ماندني جان ...؟

چشمهام باز ميشه ...از رويا مييام بيرون ..بايد برم ...توحيد گفته ديگه با خرده شيشه ها حرف نزنم ...

باشه توحيد.... درسته که اون باربهت دروغ گفتم ولي اينبار قول ميدم ديگه با خرده شيشه ها حرف نزنم ...تا کسي بهم نگه ديوونه ...تا يه موقع تو دلت نشکنه ...

قول ميدم از اين به بعد هروقت هرحرفي داشتم به سورج بگم ...اخه اون مثل تواِ ...

مثل تو مهربونه وصبور ...قول ميدم توحيد.... يه قول مردونه از همون هايي که به سورج دادم ..اميدوارم ازم راضي باشي وبخندي ...

بخندي به جاي تمام اون غصه هايي که به زور توي حفره هاي قلبت ميريختم وتو دم نميزدي ...

بازوم رو لمس ميکنه ...رد انگشهارو ميگيرم ...دستها دستهاي سورجِ... اينو خوب ميدونم ...سرمو بلند ميکنم وبا مژه هايي که ازنم چشمام بهم چسبيده شده ميگم ..

-بريم سورج جان ...

کلون در پشت سرم صدا ميده ..دارم واقعا ميرم توحيد.... اينبار ديگه برنميگردم تا به اون شيشه هاي رنگي نگاه کنم ...من بهت قول دادم هيچ وقت قولم رو فراموش نميکنم ...


romangram.com | @romangram_com