#رج_زدن_های_زندگی_پارت_138

از پله ها که پائين ميام چشمم ميخوره به اون دو تا اطاق تو در تو ...سورج زل زده به پنجره هاي خاکي ...

منم زل ميزنم وخاطره ها رو رج به رج ورق ميزنم ...

............

-ماندني چرا هميشه زل ميزني به شيشه خرده هاي تو ديوار..؟

-چون هميشه ميدرخشن..... چون هميشه زنده ان.... چون هميشه رنگي ان ...

-ولي فقط شيشه خرده ها رنگي نيستن ...دنيا رو ببين پرِاز چيزهاي براق ورنگي ...

-نه توحيد همهءدنيا مال من نيست.... ولي اين خرده شيشه ها جز من کسي رو ندارن ...من ميتونم باهاشون حرف بزنم وکسي نمياد وبهم گير بده که چرا با شيشه خرده هاي توي ديوار درد ودل کردم ...

يه مکث ميکنه ...بازهم پيشونيش پر ميشه از خط هاي افقي ...

آه امــــان از اين خط ها ..همه جا پر از خطِ ...فرقي نداره انتها وابتدا دارن يا نه ...فرقي نميکنه کج باشن يا راست ...فقط خط هستن وهمينجور امتداد دارن ....يه وقتهايي تا بي نهايت يه وقتهايي هم تا اخر پيشوني توحيد ...

-ولي اينجوري همه فکر ميکنن ديوونه اي ...فکر ميکنن داري با ديوار حرف ميزني ...تو نبايد با شيشه خرده ها حرف بزني ...اون ها که حرف نميزنن ...جوابت رو نميدن ...

اصلا هروقت هرحرفي داشتي بيا به خودم بزن ...من هميشه به حرفات گوش ميکنم وجوابت رو ميدم ...ماندني ديگه با شيشه ها حرف نزن ....باشه....؟

بهش گفتم باشه..... ولي دروغ گفتم.... بازهم با خرده شيشه هاي رنگي حرف زدم وتوحيد ديد وهيچي نگفت ...


romangram.com | @romangram_com