#رج_زدن_های_زندگی_پارت_137

ببين يه روزي اين دستها جاي خط هاي مساوي تو بود ولي حالا قراره طبيب دل مجروج کسايي بشه که ادمهايي مثل تو راه نفس کشيدن رو براشون بستن ...

دستهاي مامان رو تو دستهام ميگيرم ..

-مامان گريه نکن... من هستم.... سورج هست....کمکت ميکنيم ..بودن ونبودنش فرقي نداشت.... داشت مامان ؟هان ؟خودت ميدوني که تمام زحمت زندگي رو تو ميکشيدي واون کيفش رو ميکرد ...مامانم بسه ...اين اشکها لايق اون نبود ...

-هرچي باشه مردم بود ....نبود ....؟

-اشتباهت اينجاست مامان.... اون مرد نبود ....تو مرد اين خونه بودي... من بودم ....اون هيچ وقت مرد اين خونه نبود ...مردِ اون وقتهايي بود.... که کمربند دستش ميگرفت ومنو ميزد ...که به جايِ حق باشماست ...تودهنيش رو بهمون ميزد ...مامان لياقتش رو نداره.... تورو خدا گريه نکن ...

مرضيه رو تو آ*غ*و*ش ميگيرم ...درسته که دختر اون بابااِ ولي خودش هم ميدونه که باباي اون خونه مامان بوده نه اون مصطفي بي شرف ...

-بلند شيد ميريم خونهءما ...

-نه اين چه حرفيه.... مگه من خونه ندارم که بيام خونهءدامادم ..؟

-مامـــــــان.... خونهءدامادم کدومه؟ ...اونجا خونهءمنم هست ...حق دارم به اندازهءسهم خودم مادرم رو مهمون کنم نه ؟

-اصلا حرفش رو هم نزن ماندني...من از خونهءخودم جم نميخورم ...تمام زار وزندگيم اينجاست کجا پاشم بيام ...؟

هر کاري کردم نيومد ...يعني نخواست که بياد ...انگار فرقي براش نميکرد بودن مصطفي با نبودنش....

بيشتر دلش براي بي پناهي خودش ميسوخت ..براي اينکه بزرگ کردن يه دختر تو اين دنيايي که مردمش کم از مصطفي نيستن اونقدر سخته که هرلحظه بايد زار بزني به حال خودت وطفل صغيرت ...


romangram.com | @romangram_com