#رج_زدن_های_زندگی_پارت_136
کي فکرشو ميکرد گره هايي که يه وقتي ب*و*سيده بودمشون وبه خدا سپرده بودمشون ....حالا روي ديوار پذيرايي برق بزنن ورخ نمايي کنن ...
چشمم به اون همه رنگه ...دلم براي رج زدن تنگ ميشه ...بايد به سورج بگم ...
دلم تارهاي بي کسي رو ميخواد که با گره هاي من بشن تارهاي رخشنده ....
دوباره اون درياچهءنقره اي منو ميبره به اون خونه ..هواي دار قالي مامان دلم رو پُر ميکنه ازبوي نخ وپرز ...بايد برم به ديدن مامان ...حالا ميتونم به همه بگم
منو ببينيد ...مني که هيچي نبودم... مني که هيچي نداشتم... مني که کلا هيچ بودم ...حالا شدم دانشجوي دکتراي روانشناسي ...
بايد برم وبهش بگم ...تا شايد توي چشمهاش برق شادي بدرخشه وقلبم رو نوراني کنه ...اخ خدا چقدر دل تنگه اون دوتا اطاق تو در توام...
درخشيدن خرده هاي شيشه
********
مامان گريه ميگنه ومرضيه يه گوشه کز کرده ...براي خبر شادي اومدم ولي خبر غم زودتر از من به خونهءبچه گي هام رسيده ..
مصطفي ...مصطفاي بي شرف اُور دوز کرده وسقط شده بود ...ديگه نبود که بتونم پز افتخاراتم رو بهش بدم وتو چشمهاي وقيحش زل بزنم وبگم ....
romangram.com | @romangram_com