#رج_زدن_های_زندگی_پارت_133
-دِ بجنب سورج بالاخره قبول شدم يا نه ...؟
يه تک زنگ و....من.... جلوي در.... چشم دوختم به اون دو تا چشم نميدونم چه رنگي ...
-چي شد ...قبول نشدم ؟
دستهاش با روزنامه ميان جلو ..درست مثل توحيد ..انگار که توحيد برگشته وداره کارنامهءقبوليم رو بهم ميده ...
ته دلم يه چيزي ميگه که قبول شدم ...
-مگه ميشه ..؟ماندني وقولش ...
قلبم ميريزه ...دهنم خشک ميشه
جملهءبعدي رو از بهرم ...
-دلم رو شاد کردي ماندني ....
بغضم ميترکه.... بدون اينکه به روزنامه نگاه کنم ..دستهام رو دور گردنش حلقه ميکنم ...گونه ام رو به گونه اش فشار ميدم ...
هق هقم خونه رو پر ميکونه ...
دلم برات تنگ شده توحيد ...حالا به جاي تو کسي اينجاست که داره ميگه دلم رو شاد کردي ماندني ...درست مثل تو ...نفسش بوي نفس مسيحايي تو رو داره ...
romangram.com | @romangram_com