#رج_زدن_های_زندگی_پارت_132

-يعني دوست دارم ..ازمهسا ياد گرفتم ...زود باش سورج الان هوا تاريک ميشه ديگه منو نميبري ها ...

...رج زدن هاي زندگي از همينجا شروع ميشه ...وقتي که تو دلت گرفته ويکي رو ميخواي تا بهت بگه غصه نخور من باهاتم ...شونه هامو ببين ...ميتوني به من تکيه کني ...

اونوقته که ميتوني دستت رو بندازي دور گردنش ...صورتت رو توي شونه هاي قويش قائم کني ويه دل سير به حال خودت گريه کني ...اونوقته که وقتي شونه هاي اون ميشه پراز اشک هاي دلتنگي ...وتو قلبت اروم ميگيره ...زندگي به روت ميخنده ...زندگي ميشه خورشيد درخشان

وتو با خجالت روي شونه هاي خيسش دست ميکشي وميگي

-شرمنده که لباست رو خيس کردم ...اون ميخنده وميگه

-سبک شدي ؟شرم ميکني وميگي ...

-اره بازهم ببخشيد ...

وقتي ميخنده ميفهمي بخشيدتت ...اونوقته که ميفهمي همين که اين شونه هاي خيس هست کافيه ..ديگه بيشتر از اين چيزي از خداي خودت نميخواي ...

مرا همين بس که شانه هاي خيست پناه وهمدمم باشد .....





دوباره مضطربم ...دوباره دارم قدم رو ميرم ......عرض اطاق کمه ويه وقتهايي ضربدري طي ميکنم ويه وقتهايي افقي وعمودي ...


romangram.com | @romangram_com