#رج_زدن_های_زندگی_پارت_125
و اين منو ميرنجوند ..اينکه هيچ چيز کسي که دوستش داري نباشي...ازاردهنده است ...
ساعت نزديکي هاي دو بود که اومد ...درواروم بست ..اباژور کنار تخت رو روشن کرد واروم اروم پيرهنش رو دراورد ....گرمکنش رو پوشيد وزير ملافه خزيد ...
پشتش روبه من کرد وخوابيد ...حتي اهميتي نداد که من خوابم يا نه ...
دلم آ*غ*و*شش رو ميخواست ولي سورج با بي رحمي تمام همه محبتش رو ازم دريغ ميکرد ومنو زجر میداد
شانه هاي خيس
*******
صبح با چشمهايي خسته ودلي گرفته بيدار شدم تمام شوق وذوق اين سفر کوفتم شده بود ...از در که اومدم بيرون صداي مادر سورج سرجام ميخکوبم کرد ...
-سورج قضيه رو بهش گفتي ...؟
-نه مامان ...
-چرا...؟
romangram.com | @romangram_com