#رج_زدن_های_زندگی_پارت_126

-مامان شما تو جريان نيستي.... من راحت ماندني روبدست نياوردم ...نميشه که بگم ...

-خوب اخرش چي ؟بايد بدونه.... حق داره که بدونه

-نميدونم مامان .....به خدا نميدونم ...اصلا رابطهءمن وماندني يه رابطهءعادي نيست... يعني خوب ما هنوز ...

-هنوز چي ؟

-ولش کن مامان ...فقط ولش کن ...اين جريان رو ...

-سورج به من نگاه کن وحرفت رو بزن ..يادم نمي ياد تا حالا چيزي رو از من مخفي کرده باشي ...تو حتي موقع بالغ شدنت هم به جاي بابات سراغ من اومدي ....پس بشين ودرست حرف بزن ..

دست وپاهام يخ کرد ...خدايا داره به مامانش همهءجريان رو ميگه ...درسته که کلي باهم غريبه بوديم ...ولي حق نداشت بخواد اين موضوع رو باکسي در ميون بزاره ...اونم کي؟.... مامانش ...

نميدونستم برم تو وخودمو نشون بدم وجلوي صحبت هاشون رو بگيرم يا نرم ....گيرم که ميرفتم وحرفشون رو هم قطع ميکردم ...

سيماخانوم زني نبود که کوتاه بياد وتا ته توي قضيه رو درنمي اورد ول نميکرد ...ترجيح دادم سنگين و رنگين همون جا بايستم وببينم صحبت هاشون به کجا ميرسه ...

-مامان اخه من چي بگم ...؟

-حقيقت رابطه ءتو وماندني ...

-اخه... اخه مشکل اينجاست ...اصلا رابطه اي وجود نداره ..


romangram.com | @romangram_com