#رج_زدن_های_زندگی_پارت_124

-بله ...

سوالم پشت دندونهام گير کرد وهمون جا موند ...

-هيچي شبت بخيرباشه ..

-شب تو هم بخير ...

دربسته شد ومن موندم ويه دل افسرده ويه تخت بزرگ دونفره ...

نميدونم چرا اينقدر حالم خراب بود ...از جام بلند شدم وبالشتم روتوي ب*غ*لم گرفتم و تکيه دادم به تاج تخت ...

درسته که سورج مرد بود واون بايد پيش قدم اولين رابطمون ميشد ولي اينکه ميديدم برخلاف تمايل شديدش سمتم نميياد نگرانم ميکرد ...

چرا نميخواست باهام رابطه داشته باشه؟مشکل از من بود يا اون ...يا شايد هم هردو ...اصلا نميفهميدم درد سورج چيه؟

کاش باهم حرف ميزد ..کاش دردو دل ميکرد کاش ميرفت پيش مشاور ...اينجوري نه من زجر ميکشيدم نه اون ....

دروغ نميگم امشب ...اينجا ...بعداز يه سفر مهيج دريايي ...با اين اب وهواي ملس ...اين تخت دونفره ...همه وهمه وسوسه کننده بود ...نميدونم چرا احساس سرخوردگي وجودم رو انباشته بود...احساس اينکه انگار من براي رابطمون پيش قدم شده ام وسورج پسم زده ...

قطره هاي اشک ازچشمم سرازير شد ...مهم رابطه نبود ..مهم پذيرش من بود ...مهم اين بود که بفهمم براي سورج يه چيزي هستم ...

حالا اون چيز ميتونه ...يه همسر باشه يا يه سنگ صبور ...ولي تا حالا من براي سورج هيچ چي نبودم ...نه دوست ...نه معشوق ..نه همسر ...نه هم خوابه ...هيچ چيز ...


romangram.com | @romangram_com