#رج_زدن_های_زندگی_پارت_123

براي من فرقي نداشت ...يعني شايد ته ته دلم يه جورايي از اينکه بعد از چند ماه قرار بود کنارش بخوابم راضي هم بودم ...ولي سورج رنگ به چهره نداشت ...

انگار فکر همه جاشوکرده بود غير از اين تخت دونفره ...

لباسم رو در کمال خونسردي عوض کردم ...مسواک زدم ويه گوشهءتخت رو به اشغال خودم دراوردم ...

ولي سورج همچنان معذب بود ..انگار تکليفش با خودش هم مشخص نبود ..هم چنان نگاهم به سورج ِکلافه بود که مدام قدم ميزدويه بار دکمهءاول لباسش رو باز ميکرد ويه بار ميبست ...اصلا توحال خودش نبود

اخه چرا اينقدر با خودش درگيره ...؟قرار نبود اتفاقي بيفته ...ولي حتي اگه هم ميفتاد عيبي نداشت ...من محرم ترين کَس براش بودم ....ولي سورج.... بازهم کلافه تو خودش ميپيچيد وطول اطاق رو قدم ميزد ...

-چيزي شده سورج ؟

به خودش اومد وتازه بعد از نيم ساعت منو ديد ...

-نه نه تو بخواب ....من يکم شام زياد خوردم سنگين شدم ..بهتره حالا که هوا خوبه برم يه دوري بزنم ..

-ميخواي من هم باهات بيام .؟

-نه نه تو بخواب ...من زود برميگردم ...

قصدرفتن کرد که دوباره صداش کردم ...

-سورج ...


romangram.com | @romangram_com