#رج_زدن_های_زندگی_پارت_121

مثل بچه ها باقهر لقمه ها رو ميفرستم پائين.... کنجکاوي زياد .....جايي براي ل*ذ*ت بردن از صبحانه نذاشته ...

دستهاشو ميماله به هم وخورده هاي نون مثل پودر از کف دستش سرازير ميشه ...

-خوب ..تو ميدوني که خونوادهءمن اينجا نيستن ...مامان اينها تو قشم زندگي ميکنن ...يعني به خاطر کار بابا مجبورن تو اون گرما زندگي کنن ...

-شغل پدرت چيه ؟

نفسمو با خوشحالي فوت ميکنم ...خيلي وقته که ميخوام راجع به خونواده اش بپرسم ولي نميشه ...يعني پا نميداد ..ودروغ نگم با توجه به رابطه اي که داريم نميشد رک اين سوال رو بپرسم

هرچند تا حالا چند بار با مادرو پدرش حرف زده بودم ولي دقيقا از همه چيز خبر نداشتم.... تازه حرف زدنمون هم درحد احوالپرسي بود نه بيشتر نه کمتر ....

-مديريت يکي از هتل هاي اونجا رو به عهده داره ...تا الان به هواي دَرست نذاشتم اونها بيان اينجا ونه خودمون رفتيم.... ولي حالا بعد از اينکه خيالم تا حدي راحت شده بعد از کنکور ازادت ميريم پيش بابا اينا ...

خيلي وقته که مامان داره غر ميزنه زنت رو بيار ببينم ولي من حتي نميخواستم يه رفت وامد ساده تورو منحرف کنه ...حالا هم يکم استراحت کن وقوات رو براي کنکور ازاد بزار...بعد از کنکور عازمیم



بوي هواي شرجي

*********

تا اينجاسفر خوبي بوده ....سفري پر از شگفتي ...همه چيز برام جالبه ...دريا ...کشتي ...قايق ...بوي ساحل ...گرماي شرجي جنوب ...همه چيز ...يکي از يکي شگفت انگيزتر ...


romangram.com | @romangram_com