#رج_زدن_های_زندگی_پارت_120

صبح فردا با تني کوفته از يه خواب زم*س*تاني ....قبراق وسرحال بلند شدم ...

مثل تمام روزهاي ديگه سورج مشغول تهيهءصبحانه بود ..خدايي براي خودش کدبانويي بود ...

-سلام ..

-سلام صبحت بخير ..خوب خوابيدي ...؟

کش وقوسي به خودم ميدم وميگم ...

-اره عالي عالي بعد از اين همه وقت واقعا بهش احتياج داشتم ...

لبخندي ميزنه وميگه ..

-نوش جونت... حق داشتي تو اين مدت خيلي خسته شدي ...بيا صبحونه اماده است ...بخور که کلي باهات کار دارم ..

منتظرم وچشم دوختم به دهن سورج که اروم داره لقمه ها رو ميجوه ...مضطربم ...چي ميخواد بگه ؟

-بخور ماندني ...وقت براي نگاه کردن من زياد داري ...

-نميخواي بگي ؟

-اول صبحانه ات ....


romangram.com | @romangram_com