#رج_زدن_های_زندگی_پارت_119
هنوز گره ميزنه ...رج ميزنه ...تـــــــــــــق دفتين رو ميکوبه ...ودراخر کار نخ ها رو با قيچي ميبره وقالي بافته شده رو دودستي تقديم مصطفي ميکنه تا اقا بفروشدش وپولش رو خرج عطينا کنه و دوباره روز از نو و.....روزي از نو ...
وقتي سرووضعم رو ديد خيالش راحت شد ..انگار حالا ميتونست اسوده سرش رو رو بالشت بزاره وبگه خدايا شکرت ..ماندني من هم عاقبت بخير شد ...
روز وشبم شده تست زدن ...حتي شب ها هم موقع خواب هم دارم تست ميزنم ...شده ام دو پاره استخون ..خواب وخوراک برام نمونده ..فقط منتظر برگزاري کنکورم ...
يه روز مونده به کنکور .....سورج تمام کتابها وجزوه ها مو جمع ميکنه وميزاره تو اطاقش ...منو ناهار ميبره بيرون بعد هم بام تهران ...دستهاشو دورشونم حلقه ميکنه وروي سرم ب*و*سه ميزنه ...
-فردا تمومه ..وميتوني يه نفس راحت بکشي ...
اين ب*و*سه نهايت حرکتي بود که بعد از اون شبِ پيدا شدنِ گردنبند ازش ديدم ...خنده داره......واقعا خنده داره...
من اينجا... توي آ*غ*و*شي هستم که تمام وجودم فريادش رو ميکشه وسورج خيلي عادي از تمام ارزوي من ميگذره ...
تمام وجودم فرياد ميکشه منو نميبيني؟ حسرت خوابيده توي چشمهام رو نميبيني ؟تمناي دستهاي خالي ام رو نميبيني ؟بند بند وجودم رو که وابسطه ات شده نميبيني؟....
ولي جواب من سکوت بود وبازشدن حصار دستهايي که من توحسرت يه لحظه بيشتر داشتنشون پر پر ميزدم ...
...
کنکور رو باهمه ءاسترس وتشويشي که داشتم دادم ...
بعد از برگشتن .....لباسهام رو عوض کردم دستهام روشستم ويه راست چپيدم توي تخت گرم ونرمم ويه کله تاصبح فرداش خوابيدم ...
romangram.com | @romangram_com