#رج_زدن_های_زندگی_پارت_118
-ببين اصلا واسه ادم حواس نميزاره
-اتفاقا اينجوري بهتره حداقل يه بار بدون لباس ديدمت... حسرت به دل نموندم ...
-ســــــورج ...
صداي خنده اش بلند شد ...وبعد چند ثانيه صداي بسته شدن در روشنيدم ..سورج رفته بود ...با گردنبند من ....
با هديهءمن به توحيد رفته بود ...سورج رفته بود ...سرمو شيره ماليده بود ورفته بود
=============
بعد از چند ماه روال زندگيم عادت کرده ام وهدفم مشخص شده ....من بايد دکترروانشناس بشم همون جوري که توحيد ميخواست ...
توحيد ....هي توحيد ...چقدر تو اين چند وقته برام کم رنگ شدي ...انگار تو وشيشه هاي رنگي توي ديوار واون ايوون پراز خاطره هاي فراموش نشدني ...راستي راستي از تو ذهنم خط خوردن ...انگار سورج تمام فکر رو از سرم تخليه کرده ..
حالا ديگه به جاي توحيد با سورج حرف ميزنم ..درد ودل ميکنم ..اشک ميريزم ...
از مامان هم بي خبر نيستم ..تا حالا دوبار بهش سر زدم ...هنوز هم به همون زندگي سگي چسبيده وداره جون ميکنه ...
romangram.com | @romangram_com