#رج_زدن_های_زندگی_پارت_117
برنگشت وبه راه خودش ادامه داد ...هنوز دستم رو بازوش بود ...دستم رو پس زد ولباسشو تنش کرد ...
با توام سورج ...اين گردنبند منه ...-
اره اره مال تواِ.... من هم از شمسي خانوم گرفتمش ...حرف ديگه اي هست ...؟-
-کي به تو اجازه داده دست به وسائل اون مرحوم بزني ...؟
-اون مرحوم... اون مرحوم ...ماندني ديگه توحيدي نيست که براش مهم باشه گردنبند تو دست کي باشه ....شمسي خانوم منو دوست داشت.... اين رو بهم داد همين ...
-نه همين نيست ...اصلا اون گردنبند مال منه ...بهم برش گردون ...
گردنبند رو توي يقهءلباسش انداخت وگفت ...
-اين مال توحيدِ... شمسي خانوم هم به نيابت از توحيد دادتش به من ...تو هم به هيچ عنوان حق نداري راجع بهش اظهار نظر کني ...
سورج ...-
سورج ودرد ...برو لباست رو بپوش تا يه موقع خر نشدم ...دوست نداري که خر بشم هان ...؟يه موقع ديدي شدم ها ؟-
به خودم اومدم ......واي لباس تنم نيست ومن با همون لباس زير قرمز دارم جلوش مانور ميدم ...
دستم رو دور تنم گرفتم ...و با غر غر گفتم ...
romangram.com | @romangram_com