#رج_زدن_های_زندگی_پارت_116
دست سورج به سمت شلوارم رفت ....ولي من نگاهم به همون يا علي بدون گوشه بود ...
دستم رو با مکث به سمت گردنش بردم ....
-اين گردنبند منه ؟
دستش از حرکت وايساد ...
نگاهش به سمت دست من که گردنبند اويزون رو توي دستهام گرفته بودم برگشت ...شايد ده ثانيه هم نشد که ترس تو نگاهش نشست ...چشماش چرخيد وروي من ثابت شد ...
گردنبند اويزون هنوز تو دستهاي من بود ...ونگاهم تو نگاه ترسان سورج ...
-اين گردنبند منه نه ؟
از روم بلند شد ...گردنبند هم باهاش کشيده شد واز تو دستهام در رفت ...
حالا اون بود که داشت فرار ميکرد ...بلند شدم ...
گردنبند من دست اون چي کار ميکرد؟ من اين گردنبند رو به توحيد داده بودم حالا توي گردن سورج بود ...
با همون بالاتنهءل*خ*ت بازوش رو گرفتم ...
-باتوام.... گردنبند من دست تو چي کار ميکنه؟ من اين رو به توحيد داده بودم ...تو اين و از کجا اوردي ...؟
romangram.com | @romangram_com