#رج_زدن_های_زندگی_پارت_115
-نه نه
از پشت عقب عقب ميرفتم ..نه ...دست برد به لباسش ...نه نه ...نگاهم به جاي جراهيش افتاد
اشکي بود که ميريختم ...مثل ابر بهار ...
-سورج تروخدا ....غلط کردم ...اصلا هرچي تو بگي ...سورج تو حالت خوب نيست ...
-اره حالم واقعا خوب نيست.... ميخوام يکم تفريح کنم تا خوب بشم ...چرا ناراحتي...؟ بهت خوش ميگذره اين وقول ميدم
پاهامو کشيد ومنو زير بدنش حبس کرد ...
-نه نه ...سورج تروخدا.... تو الان عصباني هستي ...اين کار ونکن ...
نميدونم با اينکه اين حق کامل سورج بود ولي توي اون لحظه حاضر بودم هر چي دارم بدم تا ولم کنه.... نا خواسته ازش ميترسيدم ...ميترسيدم يه بلايي سرم بياره ...
هر چي باشه من يه دختر بودم هيچي از روابط بين زن ومرد نميدونستم به خاطر همين ترس توي وجودم رخنه کرده بود وناخواداگاه پا پس ميکشيدم ...
مچ دستش رو گرفتم که ...نگاهم به گردنش افتاد
اين گردنبند من بود که به توحيد دادم؟ چرا تا حالا نديده بودمش ...؟
دستم شل شد ونگاهم رو همون گردنبند مات وثابت موند ...اين گردنبند من بود ...ميدونستم ....مگه ميشه گردنبندم رو نشناسم؟ ...خودم براش با نخ هاي تابيده زنجير درست کردم ...حتي يه گوشهءاسم يا علي هم کنده شده بود ...
romangram.com | @romangram_com