#رج_زدن_های_زندگی_پارت_114
-بيا کاري باهات ندارم ...ميخوام يکم خوش بگذرونيم ...يکم عشق وحال کنيم ...يکم از زندگيمون ل*ذ*ت ببريم ...
-سورج ...ولم کن ...نميخوام باهات بيام ...
-تو مياي وحرف هم نميزني ...برده که حرف نميزنه ...
-ولم کن... ولم کن اشغال ...
بعد از اون اونقدر سريع اتفاق افتاد که حتي الان هم از ياداوريش دست ودلم ميلرزه ...منو کشون کشون برد به اطاقش ...در وبست ..
درسته که بعد از چند ماه زندگي دوست داشتم اولين رابطه رو تجربه کنم ...ولي اين کار سورج مصداق بارز کلمهءت*ج*ا*و*زبود ...اون ميخواست بهم ت*ج*ا*و*ز کنه.... همين وبس ..زن عقديش بودم درست.... ولي اگه راضي به اينکار نبودم ميشد ت*ج*ا*و*ز..... دروغ ميگم؟
-نه نه اذيتم نکن سورج ..تروخدا غلط کردم ...نه ...
دست انداخت به تي شرتم ...
-درش بيار اين و
-نه نه
با تمام قوا ممانعت ميکردم ولي سورج اصلا تو حال خودش نبود ...انگار يه نقاب روي چشمهاشو گرفته بود ونميزاشت که منو ببينه والتماس هام رو بشنوه ...
لباسم که پاره شد ...جيغ من هم به هوا رفت ...از زير دستش در رفتم ولي از پشت شونه ام رو گرفت وپرتم کرد رو زمين ...
romangram.com | @romangram_com