#رج_زدن_های_زندگی_پارت_111

-اي لعنت به تو توحيد ...لعنت به تو و ...اسمت ...ببين با من چي کار کردي ...؟چرا.... چرا بين اين همه ادم يقهءمن وچسبيدي ...چرا من وبا اين عشق گذاشتي ورفتي ..؟

.ميخواستي فقط خودت رو خلاص کني ...ميخواستي فقط بار امانتت رو رو دوشم بزاري وبري ؟...خدايا نميخوام ...ديگه نميتونم ...ديگه بسمه ...

-سورج ...

-سورج مُرد ...ديگه اسمم رو نيار ماندني ...توفقط وفقط توحيد برات مهمه ...چقدر بي چشم ورويي ماندني ...من تورو از اون جهنم نجات دادم ..زندگيتو درست کردم ...مثل يه ادم حسابي باهات رفتار کردم ...ولي تو چي ؟

چسبيدي به گذشته ورهاش نميکني ...چي ميخواي از اين گذشتهءنفرين شده ..؟.نکنه دلت براي کمربند خوردن هاي مصطفي تنگ شده ...يا براي اون همه زخم وچرک وخون ...

اصلا تقصير منه... بايد از همون روز اول ميفهميدم که تو دلت رو به توحيد دادي وديگه هم پس نگرفتي ...خدايا اخه اين چه سرنوشته شوميه که من دارم...؟ چرا بايد بين اين همه ادم قسمت من اين بشه ...؟آآآآآآآخ....

قلبش رو مالش داد ...نگرانش شدم ..خيلي عصباني بود ...اصلا طوفاني بود واين خيلي عجيب بود ..

خودش ميدونست من عاشق توحيد بودم... يعني همه ميدونستن ...حالا اين همه طغيان براي کسي که مرده واقعا جاي تعجب داشت ...

يه ليوان اب براش اوردم ولي ليوان رو پس زد وتمام اب رو ريخت روي زمين ...

همچنان قلبش رو مالش ميداد ...بادست ازادش دست انداخت تو کيفش ويه سري قرص رو دراورد ...با چشمهايي که حالا اشکاش خشک شده بود خيره نگاهش ميکردم ...سورج مريض بود ...؟

دوباره يه ليوان اب ديگه اوردم وبا غيض گفتم ...

-به جاي لجبازي ....قرصت رو بخور تا سکته نکردي ...بقيهءدعوا ومرافعه رو بعدا هم ميشه ادامه داد ...


romangram.com | @romangram_com