#رج_زدن_های_زندگی_پارت_110
-چرا داد ميزني؟ مگه من چي گفتم ..؟
-ديگه چي ميخواستي بگي ..؟.سه ماهه که بامن داري زير اين سقف زندگي ميکني وبازهم توحيد ..خجالت نميکشي ...؟نه ؟
ازعصبانيت روميزي رو کشيد وهرچي رو که روش بود ريخت رو زمين ...
-نميخوام ديگه حرف توحيد باشه.... ديگه نميخوام سايه اش رو سر زندگيم باشه ...چرا دست از مرده پرستي برنميداري ؟چرا نگاهت رو به ادمهاي زنده نميدوزي ...؟
- خوب ببخشيد....ناخوداگاه به دهنم اومد ... چرا عصباني ميشي .؟
-نبايد بشم ....؟تو پيش مني ....با مني.... ولي ذهنت پي توحيدِ ....
ليوان اب رو توي ديوار شکوند ...وبا چشمهاي خونيش بازوهامو گرفت وداد زد ...
-من شوهرتم ماندني ...من ...نه توحيد... نه هيچ کس ديگه.... فقط وفقط من ...
اشکام ميريخت اصلا نميدونم کي جاري شده بود که حالا امتداد داشت ...
تو چشمهام زل زد وگفت ...
-ماندني کاري نکن از کرده ام پشيمون بشم ...کاري نکن مجبورت کنم يه عمرباهام بسازي ...کاري نکن ازت زده بشم ...
بازوهام رو با ضرب ول کرد وگلدون کنار عسلي رو هم فرستاد ب*غ*ل بقيه ...اصلا دليل اين همه عصبانيت رو نميفهميدم ...من که چيزي نگفتم ...
romangram.com | @romangram_com