#رج_زدن_های_زندگی_پارت_109
قصد کردم تا مرز مردن از خودم کار بکشم ..روابط من وسورج در همون حد باقي مونده ..
همون فاصله ..همون صداي بسته شدن درها ...همون جدايي ها ...درست مثل يه برادرو خواهر ...
يه وقتهايي ميبينم که داره شديدا خودخوري ميکنه ....ميبينم که دلش پيشمه.... ولي دليل اين همه بازداري رو نيمفهمم ...
سورج هم يه مردِ ...مگه ممکنه اينقدر راحت از زن عقديش بگذره ؟
دوباره ياد ديروز ميفتم ....
چرا اينقدر بهش برخورد؟.... من که چيزي نگفتم ...؟
..........
ساعت هشت شب بود ومثل هميشه شام ميخورديم ...سورج داشت از کارش ميگفت ومن چشمم به ليوان اب که توي نور سبز تلوزيون چرخ ميخورد... بود ...ناخواسته رفته بودم به گذشته وخودمم حواسم نبود ...
ماندني ...-
-جانم توحيد ...؟
سرمو بلند کردم....تقصير از من نبود که چند سال اسم توحيد ورد زبونم بود.... اگه بي اراده اسم ميبردم از روي قصد نبود ...ولي سورج چنان براشفت که نزديک بودقبض روح بشم ...
-توحيد... توحيد... مدام توحيد ...تو با من ازدواج کردي... نه توحيد ...اون مرده... ديگه نيست ...ميفهمي ماندني ...؟
romangram.com | @romangram_com