#رج_زدن_های_زندگی_پارت_106

دستهاش رو به سمت اسمون بلند کرد وگفت

- خداروشکر که شرمندهءروي توحيدم نشدم ...مادر تو هم مراقب خودت وشوهرت باش ...درسته که توحيد يه روزي دوستت داشت ولي اقا سورج هم مرد خوبيه

همين که دست بزن نداره وازت بيگاري نميکشه بايد بري خداتو شکر کني ....حواست رو به زندگيت بده ماندني جان ....تو خوشبخت بشي... توحيد هم خوشحال ميشه ...باشه مادر؟ ...

سرمو خم ميکنم وميگم

- چشم شمسي خانوم ...روي چشمم

-پاشو مادر... پاشو برو عزيز دلم.... شوهرت تنهاست ....گ*ن*ا*ه داره ....بيچاره تا اومد تو.... گريه زاري من شروع شد وناراحت شد ...پاشو مادر... ايشالله که عاقبت به خير بشي....

ايشالله که هرچي از خدا ميخواي بهت بده... ايشالله دست به خاک بزني برات طلا بشه ..پاشو مادر... دعاي خير من هميشه بدرقهءراهته ....



بازهم يک خط ممتد

******

دو ماهه که با سورج ازدواج کردم ويکي از مهمترين اتفاق هاي زندگيش رو همين امروز کشف کردم ...

سورج توي اطاق داشت لباس عوض ميکرد ومن بي هوا وارد اطاقش شدم ...يعني اصلا حواسم نبود که در بزنم ..


romangram.com | @romangram_com