#پرنسس_بی_احساس_من_پارت_198
به چشماش نگاه کردم و گفتم
_نمیخوای مال من بشی؟میخوای بری پیش اروشا؟
همینجوری داشت نگاهم میکرد منتظر نگاهش کردم که جلو اومد و لباش رو روی لبام گذاشت و این شد اغاز یکی شدن ما دو نفر
سه سال بعد....
از زبان یسرا
سه سال از عروسی و یکی شدن منو عشق زندگیم میگذره الان یه پسر شیطون دوساله داریم که اسمشو ارتا گذاشتیم
اروشا و فرزاد هم چند ماه پیش یه دختر ناز خوشگل صاحب شدن همش به اروشا میگفتم دخترت عروس خودمه اونم میگفت انتخاب با خودشه
داشتم به گذشته و اتفاقایی که باعث جدایی پنج ساله منو اوستا شده بود فکر میکردم ارتا هم تو بغلم خواب بود وقتی مطمعن شدم خوابه خوابه گذاشتمش رو تختشو از اتاق اومدم بیرون و رفتم پیش اروشا
_سلام بر خواهر شوهر گلم چه طوری؟
اروشا:هیچی دارم با این شیطون باز پی میکنم بلکه خسته شه و بخوابه
بدش من میخوابونمش
اسمشو گذاشته بودن ای تک یعنی ماه تنها اسم خیلی قشنگی بود
واقعاهم مثل قرص ماه زیبا بود در باز شد و فرزاد و اوستا اومدن داخل فرزاد با ذوق اومد و دخترشو ازم گرفت و رفت پیش اروشا نشست و مشغول بازی با دختر کوچولوش شد
صدای اوستارو کنار گوشم شنیدم
اوستا:خانوم ما قرار نیست بیاد استقبال شوهرش؟
برگشتم سمتشو گفتم
_چرا که نه
دستمو گرفت و باهم رفتیم طبقه بالا
زندگی شادی داشتیم همه چیز خوب بود فرزاد و اوستا و سعید باهم مطب زده بودن
یسنا پیشنهاد ازدواج سعید رو قبول کرد و سامیار و جسیکا اومده بودن ایران زندگی میکردند و جسیکا تازه تصمیم به باردار شدن کرده بود و شیش ماهه باردار بود جنسیت بچش دختر بود
خیلی خوش حال بودن
یسنا همراه با زندگی خوبی که داشت زبان تدریس میکرد و توی یه اموزشگاه کار میکرد
romangram.com | @romangram_com