#پرنسس_بی_احساس_من_پارت_199


دلم اغوش عشق زندگیم رو میخواست رفتیم بالا تو اتاق ارتا که دیدم بیدار شده
_یا خدا همین یک ربع پیش خوابیدی بچه چی میشه یکم بیشتر بخوابی
اوستا:ولش کن بچمو چیکارش داری
برای استقبال از پدرش بیدار شده مثل تو نامرد نیست که
_من نامردم؟
اوستا:اره تو نامردی
_مگه چیکارت کردم
اوستا:هیچ اهمیتی نمیدی بهم همش سرت با ارتا گرمه
_هی من نامرد نیستم
اوستا:چرا هستی
_نیستم
اوستا:هستی
اومدم بگم نیستم
که ارتا یکی محکم زد تو صورت اوستا و گفت
ارتا:دعبا نکنید (دعوا نکنید)
با تعجب بهش نگاه کردیم و یک هو زدیم زیر خنده
اوستا ارتا رو روی دستاش گرفته بود و میچرخوندش

به عشقم و ثمره عشقم نگاه کردم ما واقعا شاد بودیم بعد از پنج سال عذاب زندگی شادمون تشکیل شده بود



پایان



romangram.com | @romangram_com